آیا مارکسیزم هنوز موضوعیت دارد؟
تونی کلیف

در دوران مدرسه، ما تاریخ را به عنوان زندگی مردان بزرگ می­آموختیم: پادشاهان، امپراتورها، ژنرال­ها. یادم می­آید که چیزهایی در مورد کلئوپاترا که با شیر حمام می­کرد به ما می آموختند. آموزگار هیچ وقت به ما نگفت که چه کسی شیرها را تولید می­کرد و چند کودک مصری به خاطر سوء تغذیه ناشی از کمبود شیر در آن دوران تلف شدند. یا این که درباره لشگرکشی ناپلئون به مصر مطالبی را به ما یاد می­دادند. کسی به ما نگفت که چند دهقان روسی یا فرانسوی در لباس سربازی در نتیجه این لشگرکشی کشته شدند. 
مانیفست کمونیست آن چیزی را که در پس فعالیت میلیون­ها نفر اهمیت دارد، روشن می­سازد: 
”تاریخ همه جوامعی که تاکنون به وجود آمده­اند، تاریخ مبارزات طبقاتی است. آزاد و برده، اشرافی و عامی، ارباب و سرف، استاد کار و کارگر، به یک کلام ستمگر و ستم­کش به مقابله ای دائمی با یکدیگر، به مبارزه­ای پیوسته، گاه نهان و گاه آشکار، برخاستند؛ مبارزه­ای که هر بار یا به نوسازی انقلابی جامعه به طور کلی یا به زوال مشترک طبقات متخاصم انجامید.“ 
هم ”سوسیالیسمِ“ استالینیستی و هم ”سوسیالیسمِ“ سوسیال­دموکراتیک، سوسیالیسم­هایی از بالا هستند. کارنامه استالینیسم که در این رابطه روشن است: وقتی استالین عطسه می­کرد، همه اعضای حزب می­بایست دستمال­هایشان را بیرون بیاورند. 
”سوسیالیسم“ سوسیال­دموکراتیک از جنبه­ای دموکراتیک به نظر می­رسد اما در واقعیت کاملاً نخبه گرایانه (الیتیستی) است. از هر رهگذری در خیابان انتظار می­رود که هر چهار یا پنج سال یک دفعه در انتخابات پارلمان شرکت کند و رأی خود را به صندوق بیاندازد اما بقیه کار را به دیگران واگذار کند. اگر هر فرد در طول زندگی خود بتواند ده بار در رای گیری شرکت کند، می­توان گفت که نیم ساعت از عمرش را در یک تجربه دموکراتیک گذرانده است. آبراهیم لینکلن می­گفت: شما نمی­توانید جامعه ای داشته باشید که نیمی از آن آزاد و نیمی دیگر برده باشند. رهبران سوسیال­دموکرات از توده مردم انتظار دارند که تمام عمرشان را در بردگی و تنها نیم ساعت را در دموکراسی بگذرانند. 

تناقضات سرمایه­داری
تحت حاکمیت سرمایه­داری آن­ها که کار می­کنند صاحب وسایل تولید نیستند و آن­ها که صاحب وسایل تولید هستند، کار نمی­کنند. تحت حاکمیت سرمایه­داری، تولید، جمعی است. کارگران در واحدهای بزرگی -مثل کارخانه­ها، راه آهن، بیمارستان­ها- کار می­کنند که کارگران را احاطه کرده­اند. مالکیت در دستان افراد، شرکت­های سرمایه­داری یا دولت­هاست. 
در هر واحد تولیدی برنامه­ریزی وجود دارد. اما برنامه­ای برای همکاری واحدهای مختلف تولیدی وجود ندارد. مثلاً در فولکس­واگن یک موتور، یک بدنه و چهار لاستیک (و نهایتاً یک لاستیک زاپاس) برای اتوموبیل تولید می­شود. در این­جا بین جنبه­های مختلف تولید هماهنگی وجود دارد. اما در بین تولید فولکس واگن و تولید جنرال موتورز هماهنگی وجود ندارد. برنامه­ریزی و هرج و مرج دو روی سکه سرمایه­داری هستند.
بد نیست در این جا مقایسه­ای بین سرمایه­داری با فئودالیسم که قبل از آن وجود داشته و سوسیالیسم که از پی آن خواهد آمد انجام دهیم. 
در فئودالیسم تولیدِ فردی و مالکیتِ فردی وجود داشته است. در سوسیالیسم تولیدِ جمعی و مالکیتِ جمعی وجود خواهد داشت. 
در فئودالیسم نمی­شد از هیچ برنامه­ریزی­ سخن گفت، چه در یک واحد اقتصادی و چه در اقتصاد به شکل کلی. در سوسیالیسم برنامه­ریزی هم در مورد هر واحد اقتصادی و هم در مورد کلیت اقتصاد اعمال خواهد شد. 
به خاطر ظرفیت­ها و پویایی­های سترگ سرمایه­داری، علاوه بر هرج و مرج، فقر نیز در دل وفور اقتصادی وجود دارد. طی هزاران سال انسان­ها به این خاطر از گرسنگی رنج می­بردند که غذای کافی وجود نداشت. اما امروز در ایالات متحده آمریکا قایق­های ویژه­ای برای حمل گندم می­سازند تا بتوانند در مواقع لازم ته آنان را باز کرده و گندم­ها را به خاطر حفظ قیمتشان در وسط اقیانوس به آب بریزند. 
فقر و رفاه در جهان سرمایه­داری چنان اشکال حادی به خود گرفته­اند که در تاریخ بشر سابقه نداشته است. طبق محاسبات، 58 مولتی میلیاردر ثروتی به اندازه درآمد نیمی از کل انسان­های روی زمین دارند. البته این نیمی از مردم روی زمین فقط شامل بیچارگان و فقرا نمی­شود بلکه  افراد نسبتاً مرفه را نیز در بر می گیرد. 
رقابت سرمایه­ها و استثمار کارگران 
در فئودالیسم، ارباب سرف را به این خاطر سرکوب و استثمار می­کرد که خودش زندگی بهتری داشته باشد. همانطور که مارکس می­گوید: ”محدوده­ی شکم ارباب، حدِ استثمار رعیت­ها بود.“ چیزی که فورد را به استثمار کارگرانش وا می­دارد، علاقه او به مصرف نیست. اگر چنین بود، ظرفیت سرمایه­داری خیلی کوچک می­شد. فورد دویست و پنجاه هزار کارگر در سطح بین المللی استخدام کرده است. اگر هر کارگر یک پوند در روز به شکل ارزش اضافه تولید کند، مجموع آن بسیار بیشتر از مقدار مورد نیاز صاحبان فورد برای ادامه حیاتشان است. اما این­گونه نیست. دینامیسم اقتصاد بسیار گسترده تر از دینامیسم مصرف فردی است. اگر آن­گونه بود باری که بر شانه­های کارگر قرار دارد، باید در طول زمان سبک­تر می شد. اما انگیزه­ی استثمار، نه مصرف شخصی سرمایه­دار که انباشت سرمایه است. برای جان به در بردن از رقابت با جنرال موتورز، فورد باید کارخانه­ها را بارها و بارها تجهیز کند تا مقادیر بیشتر و بیشتری را سرمایه­گذاری نماید. روی دیگر هرج و مرج ناشی از رقابت بین سرمایه­داران، استبدادی است که کارگران در هر واحد تولیدی از آن رنج می­برند. 
ماهیت دولت سرمایه­داری 
همه جا به ما گفته­اند که دولت در بالای سر جامعه قرار دارد و ”ملت“ را نمایندگی می­کند. مانیفست کمونیست روشن ساخته است که دولت، سلاح طبقات حاکم است: 
”قوه­ی مجریه حکومت مدرن، صرفاً هیأتی برای مدیریت امور عمومی کل بورژوازی است.“ 
در جای دیگری مارکس می­نویسد که دولت ”گروه­هایی از افراد مسلح و تجهیزات آنهاست.“؛ ارتش، پلیس، دادگاه­ها و زندان­ها. 
مارکس همچنین ارتش را ”صنعت کشتار“ نامید و این تشبیه البته بی پایه هم نبود. این نیروهای تولیدی هستند که تعیین می­کنند نیروهای تخریبی چگونه باشند. در قرون وسطی، وقتی دهقان یک اسب و یک خیش چوبی داشت، شوالیه هم چیزی بیش از یک اسب (بهتر از اسب دهقان) و یک شمشیر چوبی نصیب نداشت. در جنگ جهانی اول وقتی میلیون­ها نفر جذب ارتش شدند، میلیون­ها نفر دیگر به کارخانه­ها رفتند تا سلاح­ها، گلوله­ها و... را تولید کنند. امروز وقتی با یک انگشت می­توان تکمه­ای را فشار داد و هزاران تن بار را در جایی دیگر جابجا کرد، انگشتی دیگر بر روی تکمه­ای دیگر می­تواند شصت هزار نفر را در هیروشیما نابود کند. صنعتِ کشتار و صنعتِ معمولی مثل دست و دستکش با هم تناسب دارند. اگر یک موجود فضایی یک دستکش را پیدا کند، نمی­تواند بفهمد که چرا پنج انگشت دارد اما برای ما که می­دانیم دستکش برای این درست شده که یک دست با پنج انگشت را بپوشاند، مسأله روشن است. همچنین ساختار اجتماعی ارتش، بازتاب دهنده ساختار اجتماعی جامعه است. اگر ارتش ژنرال، سرهنگ و همین طور تا پایین، سرباز دارد،  در کارخانه هم مدیر، سرکارگر و کارگر معمولی را می­بینیم. سلسله مراتب یکی با سلسله مراتب دیگری متناسب است. 
انقلاب کارگری
برای سلب مالکیت از سرمایه­دران، طبقه کارگر می­بایست قدرت سیاسی را تصرف کند. اما مارکس اینچنین استدلال می­کند که کارگران نمی­توانند به سادگی ماشین دولتی موجود را به دست بگیرند برای آن که دولت کنونی منعکس­کننده­ی ساختار سلسله­مراتبیِ جامعه­ی سرمایه­داری است. کارگران می­بایست این ماشین دولتی مبتنی بر سلسله مراتب را در هم بکوبند و به جای آن دولتی را بنیان گذارند که در آن ارتش حرفه­ای و بوروکراسی دائمی وجود ندارد. کلیه مقامات اداری انتخابی هستند و امکان برکناری آنها وجود دارد و هیچ نماینده ای نمی تواند حقوق بیشتری از کارگری که او را انتخاب کرده دریافت کند. مارکس بعد از مشاهده­ی تجربه کمون پاریس در سال 1871 که طی آن کارگران به تمام این خواسته­ها رسیده بودند، به این جمع­بندی رسید. 
مانیفست کمونیست می­گوید:
”همه جنبش­های تاریخی پیشین، جنبش­های اقلیت­ها یا به نفع اقلیت­ها بوده­اند. جنبش پرولتری جنبش خودآگاه و مستقل اکثریتی عظیم، در جهت منافع اکثریتی عظیم است.“
مارکس توضیح می­دهد که چرا ما به یک انقلاب نیاز داریم: طبقه حاکمه مگر به زور و اجبار حاضر به دست کشیدن از قدرت و ثروت خود نیست؛ و طبقه کارگر بدون انقلاب قادر به خلاصی از ”نکبت قرون“ نمی­باشد. 
سرمایه­داری کارگران را هم متحد و هم منشعب می­سازد. رقابت بر سر شغل، مسکن و... در بین طبقه کارگر شکاف ایجاد می­کند. مبارزه بر علیه کارفرمایان آنها را متحد می­کند. بالاترین سطح اتحاد و قلب تپنده انقلاب، اعتصاب عمومی است. انقلاب امری نیست که بشود آن را یک شبه حل و فصل کرد بلکه فرایندی از اعتصابات، تظاهرات و.. است که با تصرف قدرت به شکل فیزیکی توسط طبقه کارگر به اوج خود می­رسد. 
خشونت که در غالب اوقات باعث بد جلوه دادن خودِ انقلاب می­شود، همان­طور که مارکس      می­گوید، ” قابله­ی جامعه نوین“ است. نکته این­جا است: ” قابله“ است، نه خود نوزاد -تنها یک کمک است. 
مهمترین جنبه انقلاب تغییر روحیه طبقه کارگر است. برای مثال در دوران تزار در روسیه یهودیان به شدت مورد آزار و اذیت و بعضاً مورد کشتارهای دسته­جمعی واقع می­شدند. آنها حق نداشتند بدون مجوزهای مخصوص در دو پایتخت روسیه، مسکو و سن­پترزبورگ، زندگی کنند و محدودیت های زیاد دیگری نیز در مورد آنها برقرار بود. با آمدن انقلاب، رییس شورای پتروگراد یک یهودی بود: تروتسکی؛ رییس شورای مسکو یک یهودی بود: کامنف؛ رییس جمهوری شورایی یک یهودی بود: اسوردلف؛ فرمانده ارتش سرخ یک یهودی بود: تروتسکی. 
نمونه­ی دیگری از تغییرات روحی عظیم: در خلال انقلاب 1917، لوناچارسکی در میتینگ­هایی با شرکت سی تا چهل هزار نفر حاضر می­شد و دو تا سه ساعت در مورد موضوعاتی مانند ویلیام شکسپیر، درام یونانی و... سخنرانی می­کرد!
شرایط یک انقلاب آن­گونه که لنین توضیح می­دهد عبارت است از:
بحران عمیق و عمومی جامعه.
طبقه کارگر به روشنی نشان دهد که قادر به تحمل کردن شرایط نیست. 
طبقه حاکم اعتقادش به این که می­تواند مثل سابق حکومت کند را از دست داده باشد و بین صفوف آن دو دستگی و دشمنی ایجاد شود. 
و
4. وجود یک حزب انقلابی.
سوسیالیزم یا فاشیزم 
در عبارت نقل شده در ابتدای نوشته از مانیفست کمونیست، مارکس این­گونه بیان کرد که: مبارزه طبقاتی ”هر بار یا به نوسازی انقلابی جامعه به طور کلی یا به زوال مشترک طبقات متخاصم انجامید.“ مارکس بر مبنای تجربه انحطاط جامعه برده­داری روم به این جمع­بندی رسید. اسپارتاکوس شکست خورد، برده­ها نتوانستند طبقه برده­دار را سرنگون کنند، جامعه به انحطاط کشیده شد، برده­ها ناپدید شدند، رعیت­ها جانشین آنان شدند و اربابان فئودال نیز جای برده­داران را گرفتند (حمله­ی قبایل ژرمن تنها یک مؤلفه در این فرایند بود).
انگلس اندیشه مشابهی را با بحث در مورد این­که آلترناتیوهایی که بشریت با آن­ها روبروست یا سوسیالیسم و یا بربریت می­باشد، پیش کشید. رزا لوکزامبورگ بعدها آن را گسترش داد. هیچ کدام از آن­ها به اندازه ما در مورد بربریت نمی­دانستند. انگلس در سال 1895 مُرد و رزا لوکزامبورگ در سال 1919 به قتل رسید. هیچ کدام از آن دو چیزی در مورد اتاق­های گاز، در مورد هیروشیما و ناکازاکی و قحطی­های وسیع در آفریقا و... نمی­دانستند.
وقتی نازی­ها بر دروازه­ی قدرت می­کوبیدند، رهبران حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD)، فکر می-کردند که حفظ وضعیت موجود آلترناتیوی در مقابل نازیسم است و به همین خاطر در انتخابات ریاست جمهوری به فیلد مارشال هیندنبورگ رأی دادند که یک محافظه­کار بود و نازی نبود. در 30 ژانویه 1933 او هیتلر را به عنوان صدر اعظم آلمان برگزید. سوسیال­دموکرات­ها از فرامین اضطراری برونینگ که باعث وخیم شدن اوضاع کارگران پایین آمدن روحیه­ی آنان و کمک به ادامه کار نازیها می­شد، حمایت کردند. فریتز تارنو، نظریه­پرداز اتحادیه­های کارگری در آن موقع می­گفت: ”سرمایه­داری بیمار است. ما پزشکان سرمایه داری هستیم.“ در مقابل، مارکس می­گفت که کارگران، گورکنان سرمایه­داری هستند. هر چه باشد تفاوت­هایی هم بین گورکن و پزشک وجود دارد: پزشک بالش را زیر گردن بیمار قرار می­دهد اما گورکن آن را بر روی صورتش فشار می­دهد.
به این خاطر که فاشیسم جنبش نومیدی است و تا زمانی که سوسیالیسم جنبش امید است، برای نبرد با فاشیزم لازم است نه تنها با فاشیست­ها که با شرایط ایجاد کننده­ی نومیدی مبارزه کنیم. کسی که می­خواهد با موش­ها مبارزه کند، باید فاضلاب­هایی که موش­ها در آن زاد و ولد می­کنند را نیز از بین ببرد. کسی که با فاشیزم مبارزه می­کند باید با عواقب و نتایج سرمایه­داری که شرایط شکل­گیری فاشیزم را فراهم می­کند نیز مبارزه کند: بیکاری، مسکنِ نامناسب، محرومیت­های اجتماعی و...
موضوعیت­دارتر از همیشه
امروزه تناقضات سرمایه­داری بسیار عمیق­تر از 1883 یعنی زمانی است که مارکس مرد. تناقضاتی که خود را در قالب رکودهای عمیق، جنگ­هایی که یکی پس از دیگری در کشورهای مختلف اتفاق می­افتد و... نشان می­دهد. طبقه کارگر اکنون بسیار قدرتمندتر از 1883 است. واقعیت این است که امروز طبقه کارگر کره جنوبی به تنهایی به اندازه کل جمعیت طبقه کارگر جهان در زمان مارکس جمعیت دارد. و این در حالی است که کره جنوبی تازه یازدهمین اقتصاد دنیاست. به این، کارگران آمریکایی، انگلیسی، روسی، آلمانی، ژاپنی و... را اضافه کنید. توان بالقوه سوسیالیسم امروز بیش از هر زمان دیگری است. 





منابع برای مطالعه بیشتر :
* مفهوم ”سوسیالیزم از پایین“ در مقابل ”سوسیالیزم از بالا“ (که کلیف در اینجا استالینیسم و سوسیال­دموکراسی را از مصادیق آن معرفی می­کند) امروزه یکی از مفاهیم رایج و کلیدی در بین مارکسیست­های انقلابی در سطح بین­المللی است. برای آشنایی با این مفایه و این تقسیم­بندی حتماً مقاله زیر را مطالعه کنید:
دو تعریف سوسیالیزم، هال دریپر، ترجمه وحید ولی­زاده، نشریه ”سامان نو“ (www.saamaan-no.org)، شماره پنجم، تابستان 1387 که مقاله فوق­العاده مهمی تلقی می­شود. از این لینک­ها برای دسترسی به مقاله می­توانید استفاده کنید : 
http://www.saamaan-no.org/NUMBER5/saman_no_5.htm
یا 
ترجمه منتشر شده در شماره 21 نشریه ”نگاه“ که کاری از مراد عظیمی است در این لینک تحت عنوان ”دو روح سوسیالیزم“: 
http://negah1.com/negah/negah21/negah21-18.pdf
* مفهوم ”تاریخ از پایین“ نیز یکی از مفاهیم مرتبط با ”سوسیالیزم از پایین“ می­باشد که در تقابل با تاریخ نگاری با محوریت افراد و قهرمان­ها قرار می­گیرد و بر بررسی تاریخ از خلال زندگی و مبارزه توده­ی مردم تأکید دارد. مورخان مارکسیست طبیعتاً به همین گروه تعلق دارند. یکی از بهترین منابع در این زمینه خوشبختانه به فارسی ترجمه شده است. این کتاب نوشته کریس هارمن از اعضای شورای مرکزی حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا و از نظریه پردازان اصلی این حزب است:
تاریخ مردمی جهان، کریس هارمن، ترجمه پرویز بابایی و جمشید نوایی، چاپ اول 1386، صص 32-13 (در پیش­گفتار این کتاب در مورد مفهوم ”تاریخ از پایین“ توضیح داده شده است.(
* کلیف در این فصل به شکل غیر­مستقیم به مقابله با کسانی می­پردازد که ”مردن“ و ”تمام شدن“ و ”به آخر خط رسیدن“ مارکسیزم را تبلیغ می-کنند: لب کلام کلیف در این فصل این است که مارکسیزم ریشه در یک بستر عینی یعنی سرمایه­داری و تناقضات و نابرابری­های موجود در آن دارد و تا زمانی که این سیستم و تناقضات درونی و نابرابری­های آن موجود باشند، مارکسیزم دارای موضوعیت و زنده خواهد بود. 
برای آشنایی با متونی که شیوه­ استدلالی مشابه دارند، منابع زیر را مطالعه کنید: 
- مقاله­ی کوتاهی که آوریل 2008 توسط الکس کالینیکوس از اعضای کمیته مرکزی حزب کارگران سوسیالیست و از تئوریسین­های مطرح مارکسیست در سطح بین­المللی آن را به نگارش در آورده است و به شکل وسیع در سایت­ها و وبلاگ­های فارسی­زبان پخش شد. 
چرا مارکس اهمیت دارد؟، الکس کالینیکوس، ترجمه­ی رها رهنورد
http://www.kurdistansocialists.org/isk/modules/news/article.php?storyid=452
یا
http://komon.blogfa.com/8707.aspx
- الفبای مارکسیزم، ارنست مندل، فصول اول و دوم  که این عناوین را در بر می­گیرد: 
نابرابری­ها و پیکارهای اجتماعی در طول تاریخ (فصل اول)/ ریشه­های اقتصادی نابرابری­های اجتماعی (فصل دوم). 
برای دستیابی به این کتاب به بخش فارسی ”آرشیو جهانی مارکسیست­ها در اینترنت“ (www.marx.org) مراجعه کنید، به بخش ”نویسندگان مارکسیست“ بروید و صفحه ارنست مندل را باز نمایید. می توانید مستقیماً آدرس زیر را وارد کنید و صفحه کتاب را به راحتی باز نمایید: 
http://marx.org/farsi/archive/mandel/works/1975/alefba/alefba.htm
- فصلی از کتاب بسیار ارزشمند جان ریز از اعضای کمیته مرکزی و نظریه­پردازان حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا که با ترجمه بسیار خوب اکبر معصوم­بیگی منتشر شده است:
جبر انقلاب، جان ریز، اکبر معصوم­بیگی، نشر دیگر، چاپ اول 1380، مقدمه (تضادهای سرمایه­داری معاصر)، صص 30-13.
منابع برای مطالعه گسترده تر: 
* برای مطالعه بیشتر در زمینه نحوه تحلیل دولت در مارکسیزم، این منابع مفید هستند:
- الفبای مارکسیزم، ارنست مندل، فصل سوم، دولت: ابزار چیرگی طبقاتی (در www.marx.org  که در بالا نحوه دستیابی به آن توضیح داده شد) و همین طور فصل دهم همین کتاب تحت عنوان ”دموکراسی بورژوایی و دموکراسی پرولتری“. 
http://marx.org/farsi/archive/mandel/works/1975/alefba/alefba.htm
و برای مطالعه سنگین، گسترده و جامع در این رابطه:
-  نظریه انقلاب مارکس (جلد اول: دولت و بوروکراسی)، هال دریپر، ترجمه حسن شمس آوری، نشر مرکز، چاپ اول 1382
برای مطالعات متنوع و مفید و مؤثر در رابطه با این موضوع مهم نیز موارد زیر پیشنهاد می­گردد:
- اثر مشهور و دوران ساز ولادیمیر لنین تحت عنوان ”دولت و انقلاب“ که در دوران اختفای لنین درست اندکی پیش از انقلاب اکتبر نگاشته شد. این رساله هم در مجموعه آثار لنین (ترجمه پورهرمزان) که در سال­های اخیر نیز (در سه جلد) مجدداً منتشر شده است و هم در آدرس زیر در دسترس می­باشد: 
http://marx.org/farsi/archive/lenin/works/1917/de/dolat-va-enghelab.htm
- مقاله­ی ”مسأله دولت سرمایه داری“ نوشته نظریه­پرداز مشهور مارکسیست نیکوس پولانزاس که در سایت ”نشر بیدار“ (www.nashrebidar.com) –قسمت ”گوناگون“–  بخش ”مارکسیزم و مسأله دولت“ در دسترس است. مقالات مفید دیگری هم در رابطه با این موضوع در این بخش موجود است. 
http://nashrebidar.com/gunagun/ketabha/maksisim%20we%20masale%20dolat/m.dolt%20semayedari.htm
* ”یا سوسیالیزم یا بربریت“ یکی از شعارهای مطرح در جنبش سوسیالیستی بوده است که بر مبنای تحلیل­هایی که کلیف در متن به آنها اشاره داشت، مطرح شده است. تا کنون چند گروه به این نام نیز در نقاط مختلف جهان شکل گرفته است. دانشجویان چپ نیز در مراسم 16 آذر سال 1385 این شعار را به عنوان یکی از شعارهای اصلی خود مطرح کردند. همانطور که کلیف اشاره داشت، تحلیل رزا لوکزامبورگ از این مفهوم از سایر تعابیر مشهورتر بوده است. الکس کالینیکوس اشاره می­کند که: ”واژه بربریت، معنای بسیار مشخصی در سنت مارکسیزم دارد. این واژه را برای اشاره به شکل­های انحطاط اجتماعی به کار می­برند؛ یعنی مراحل پایین­تر از سطح رشد مولد که تا کنون به دست آمده است...“ (تروتسکی و تروتسکیزم، الکس کالینیکوس، ص 130) 
 برای آشنایی با تحلیل رزا لوکزامبورگ در این زمینه مطالعه مقاله­ی روشنگر میشل لووی (نویسنده و پژوهشگر مارکسیست انقلابی اهل برزیل) در این رابطه تحت عنوان برداشت رزا لوکزامبورگ از ”سوسیالیزم یا بربریت“ مفید است که ترجمه فارسی آن در منبع زیر منتشر شده است:
رزا لوکزامبورگ، تونی کلیف، ترجمه نسترن موسوی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ اول 1380 – مقاله لووی در صفحات 171-157 این کتاب درج شده است.
به علاوه نوشته­ای ارزشمند با همین مضمون و با همین عنوان ”یا سوسیالیزم یا بربریت“ از ارنست مندل مبارز و نظریه پرداز بزرگ مارکسیست در دست است که توسط رامین جوان به فارسی برگردانده شده است. خوشبختانه بخش فارسی وب سایت ارنست مندل که تازه راه­اندازی شده است، این مقاله را در بخش آثار مندل قرار داده است. می توانید از لینک زیر استفاده کنید: 
http://www.iran-echo.com/mandel/fa/works/pdf/socialism-or-barbarism.pdf
 و همین طور برای آگاهی از نحوه استفاده از این دیدگاه برای تحلیل شرایط کنونی جهان، کتاب زیر در دسترس است که ایستوان مزاروش محقق مشهور مارکسیست اهل مجارستان آن را به نگارش درآورده است و توسط مرتضی محیط به فارسی برگردانده شده است: 
یا سوسیالیزم یا بربریت (از قرن آمریکا تا دوراهی سرنوشت ساز)، ایستوان مزاروش، ترجمه مرتضی محیط، نشر اختران، 1381 
این کتاب در سایت اینترنتی گلشن (www.golshan.com) و در بخش نوشته­های مرتضی محیط نیز قابل دسترسی است.

هیچ نظری موجود نیست: